امورفرهنگی
آموزنده
امروزه شاهد دگرگونيهاي عميقي در محتواي تفكر مديريت و روشهاي بهكارگيري از آن در فعاليت سازمانها هستيم. در اين شرايط، تلاش براي بهبود و توسعه مستمر ظرفيتها و توانمنديهاي مديران و كاركناني كه در خدمت ارتقاي مستمر و بهرهوري سازمانها هستند. امري اجتنابناپذير است. در حقيقت، كشف استعدادها و نيروهاي خارقالعاده نهفته در منابع انساني و همچنين استخراج، بهكارگيري، تجديد مكرر، بهبود و توسعه نيروهاي انساني، هنر مديريت و اصليترين مسئوليت هر مديري است. پرورش تواناييها و گسترش مهارتهاي يك مدير، لازمه موفقيتهاي او و در نتيجه افزايش كارآيي سازمان است. يكي از بهترين روشهاي افزايش مهارتهاي انساني و ادراكي مدير و تسهيل شيوه رهبري وي، توجه به هوش هيجاني (EI) و تقويت آن است. براين اساس، هوش هيجاني يكي از اركان اساسي بالا بردن توانمنديهاي رهبران و مديران است. از ديدگاه كلي، در صورت بالا رفتن هوش هيجاني با استفاده از يك برنامهريزي منسجم ميتوان به قله بالاتري از عملكرد و كسب جايگاهي ممتاز در بين سازمانها دست يافت. هوش هيجاني، از اوايل دهه ٩٠ ميلادي براي بيان كيفيت و درك احساس افراد، همدردي با احساس ديگران و ارتباط بين بالا رفتن هيجانات افراد با بهبود زندگي كاري، با طرحهاي سالووي بيان شد و در كنار مفهوم بهره هوشي (IQ) قرار گرفت. «هوش عاطفي» و «هوش منطقي» رو در روي هم نيستند و دانشمندان به دنبال اين هستند كه بدانند اين دو پديده، چگونه يكديگر را تكميل ميكنند. اما بههر حال اكنون دانشمندان عموماً هوش منطقي را بيست درصد و هوش عاطفي را هشتاد درصد در كاميابي انسانها مؤثر ميدانند، همچنين خطرپذيري (ريسك) كه نقش مهمي در كاميابي شغلي و بازرگاني دارد، نيز از ويژگيهاي هوش هيجاني به شمار ميرود. انواع هوش دكتر هاروارد گاردنر، در كتاب خود «چارچوبهاي ذهن» براي تعريف هوش. آن را به هفت دسته تقسيم ميكند:
در هوش اقتصادی، خانم ها رتبه اول را دارند، آقایان رتبه دوم. هر زنی در هر طبقه و سطح اجتماعی و تحصیلاتی به مسائل اقتصادی فکر می کند. درست به همین دلیل، در تمام دنیا، خانم ها به مشاغل اقتصادی گماشته می شوند. پشت صندق اغلب فروشگاه ها خانم ها نشسته اند. دقت خانم ها در محاسبه اقتصادی با هیچ مردی قابل مقایسه نیست. حتی مردهای وسواسی نیز در امر محاسبه اقتصادی به پای خانم ها نمی رسند. مرد وسواسی، فرد بسیار دقیقی است، اما در محاسبه اقتصادی از خانم ها عقب می ماند. برتری خانم ها در هوش اقتصادی دلیل آن است که مشاورین اقتصادی اغلب ثروتمندان معروف، خانم هستند. شاهد دقیقی بر هوش اقتصادی خانم ها این است که در مملکت ما خانم ها با هر حقوقی زندگی را به خوبی اداره می کنند.چنان زندگی را اداره می کنند که وقتی وارد منزل آنها می شوید، هر چیزی را به جای خود می بینید. در یخچال چیزی دارند، در تزئینات منزل کاری کرده اند، البسه و پوشاک خوبی تهیه کرده اند. چنان کرده اند که به ظاهر، همه چیز را به زیبایی سامان داده اند. برای کسب یک تجربه جالب خوب است وارد جمع های خصوصی خانم ها و آقایان شوید. جمع هایی مثل خوابگاه دانشجویی یا خوابگاه کارگری و امثال آن. روزی که نزد آقایان می روید، هیچ چیز ندارند که خودشان بخورند گاه می بینید که حتی یک تکه نان نیز ندارند، در گرسنگی روزنامه می خورند ! شکل اتاق و نظافت آن اغلب گفتنی نیست ! آنها هر چه تخمه داشته اند خورده اند، و هر چه میوه داشته اند پوست کنده اند ! اما در مقابل، روزی که وارد خوابگاه دختران می شوید، در اتاق ها می بینید که روی یک میز لیوانی گذاشته اند که درون آن دو شاخه گل است. پوستر زیبایی روی دیوار زده اند، اتاق را در کمال نظافت نگه داشته اند. برای شما که میهمان هستید، چیزی دارند، دو تا سیبی می آورند یا دو شیرینی ! هوش اقتصادی زنان چنان توفیقی به زنان داده است که در زندگی، آنها مردان را اداره می کنند. به مناسبت همین کلام، از خانم ها می خواهم که در این مدیریت اقتصادی راه اعتدال پیشه کنند، وقتی آقایان همه زندگی را به اختیار شما گذاشتند، شما هم برای گذران عادی زندگی آقایان، چیزی در نظر بگیرید. آنها را با جیب خالی روانه کوچه و خیابان نکنید. خانم ها در تمام طبقات اجتماعی، مدیریت اقتصادی بهتری نسبت به آقایان همان طبقه اجتماعی دارند.
آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده اید، که خجالت از کجا ریشه می گیرد و چه نقشی در زندگی افراد ایفا میکند؟ چرا در فرهنگ کشورهای مختلف عوامل باعث خجالت زدگی از هم متمایز هستند ؟ آیا خجالت عاملی بازدارنده یا عامل پیشرفت فردی می باشد؟
راستی خجالت چیست؟
خجالت از نوع حس های پایه ای است که رفتار انسان را هدایت می کند. حس خجالت باعث تطبیق دادن فرد با اجتماع شده ، ارتباط افراد را سامان می دهد و مانع ازطرد آنها از جامعه می شوند. خجالت همیشه منشا اجتماعی دارد. خجالت زدگی معمولا با حس مورد بی اعتنایی و بی اعتمادی قرار گرفتن و حس دوست داشتنی نبودن و طرد شدن آغاز می شود. فرد خجالت زده فکر می کند رفتاری متفاوت از معیار رایج در جامعه دارد. نتیجتا عدم برآورد توقع و انتظار فرا تر از توان خود سبب خجالت میگردد، یعنی خجالت از عدم تحقق انتظارت خود ساخته .
علائم مشخصه ظاهری خجالت "قرمزشدن"، "عرق ویا بغض کردن "و بالا رفتن ضربان قلب می باشد. در این حالت فرد خجالت زده از ترس اینکه طرد شود شخصاٌ از جمع کناره گیری می کند. این مسئله می تواند نهایتا باعث بیماری ترس از جمع گردد.
ازجمله سایر بیماری هایی که با خجالت در ارتباط مستقیم هستند، عبارتند از:
1. وسواس، 2. افسردگی، 3. انوروکسیا (اختلال تغذیه)، 4. اعتیاد، 5- خودشیفتگی(خودپسندی بیمارگونه)، 6. ترس و دلهره از خود بیماری پنداری به عبارت دیگر تصور ازبیماری غیرواقعی و خیالی(هیپوکُندِری)، 7. خود زشت پنداری (دیس ُمرفوفوبی).
در باره شروع سن حس خجالت نظر واحدی وجودی ندارد. بعضی از محققین بر این ایمانند که در سن چند ماهگی روبرگرداندن یک نوزاد(مرزگذاری) نشان از خجالت است. بین 1 و 2 سالگی قطعاٌ بچه ها می تواند خجالت را حس کنند. یعنی زمانیکه که اولین تجربه های فردی شکل می گیرد، تجربه های مانند 1- استقلال با فاصله گرفتن از آغوش مادروبرداشتن اولین قدم، 2- خود آگاهی و خود شناسی مثل زمانیکه بچه قادر به تشخیص خود در یک آینه می شوند 3- عدم توجه یا واکنش منفی اطرافیان نسبت به حس های مثبت یک بچه(غرور و شادی) در رابطه رفتار خلاق او.
افراد خجول را می توان از نوع ارتباط و نوع حرف زدنشان با دیگران شناسایی کرد .علائم مشخصه این افراد لیست وار به شرح زیر است:
1- انها دائم از خود می پرسند دیگران در مورد آنها چه فکر می کنند.
2- در صحبت خود از ضمیر اول شخص "من" استفاده نمی کنند، بلکه از"مردم میگویند که ...".
3- بجای توجه به توانایی ها و قابلیت های خود بیشتر به اشتباهات خود توجه می کنند.
4- قادر به "نه گفتن" و در نتیجه آن قادر به حد و حدود مشخص کردن نیستند .
5- به علت نداشتن اعتماد به نفس توان رقابت ندارد.
6- به خاطر تمایل به جلب و توافق نظر با اطرافیان دچار بی عقیدگی شخصی هستند.
7- حس حقارت داشتن و ازجمع دوری گذیدن(با خود سرگرم بودن ).
8- در حضور جمع حس منفی داشتن – مانند ترس و اظطراب و افسردگی – این نوع حس در بچه مدرسه ای نیز دیده می شود.
9- عدم توانایی در ابراز احساسات شخصی
10- تمایل به تحقیر و رسوا کردن دیگران و کنایه زدن دارد.
11- به خاطر انحراف دیگررفتار حیرت انگیز در جمع از خود نشان می دهند.
12- تمایل به پنهان کردن مسائل شخصی و خانوادگی به عنوان اسرار شخصی.
13- نگران خاطر به خاطر گرفتن چیزی که حق دیگری می داند.
14- عدم توانایی در برقراری ارتباط نزدیک واعتمادآمیز.
15- مسئله با هویت شخصی و احساسات دورنی خود دارند.
16- نقش بازی کردن بخاطر ترس از پذیرفته نشدن وجود ذاتی خود
17- "رفتار کامل گرایی" (ِپرفکت سیونیزم) به عنوان عاملی بر علیه رسوایی فرد و خجالت زدگی .
به نظرروانشناسان حداقل دونوع خجالت وجود دارد:
1. خجالتی که باعث وفق دادن فرد با شرایط جامعه می باشد.
2. خجالت که عامل پیشرفت شخص و تطبیق او در اجتماع میباشد.
هوشها انواع و اقسام دارند؛ باید هر کسی در وجود خودش به دنبال هوش خود بگردد و تحصیلات و شغلش را بر پایه آن قرار دهد. هوارد گاردنر روانشناسی بود که اولین بار این حرف را بر سر نظام آموزشی سنتی دنیا فریاد کشید. درس پشت درس، دارید میافتید؟ کم کم دارد از تحصیلات آکادمیک حالتان به هم میخورد؟ دپ زدهاید که آنقدر خنگید که نمیتوانید درسهایی را که نصف بیشتر همکلاسیهایتان پاس میکنند، پاس کنید؟ دارید حس میکنید که بلا نسبت ما، «خنگ» هستید؟ اما آیا واقعا چون نمیتوانید درسهایتان را پاس کند، خنگ هستید؟ آیا فقط آنهایی که مدرک دکترا و فوق لیسانسشان را قاب گرفتهاند و زدهاند بالای میز کامپیوترشان، باهوش هستند؟ تا موقعی که هوش به معنی همین آیکیویی بود که از تستهای سنتی به دست میآمد بله؛ باهوشترینها همان آقا مهندسها و خانم دکترها بودند. اما نظریههای جدیدتر هوش، چیز دیگری میگویند. آنها برگشتهاند به تعریف اصلی هوش یعنی «توان سازگاری و پیشرفت در شرایط مختلف» و به این نتیجه رسیدهاند که یک مکانیک ماهر با تحصیلات سیکل، یک نوازنده دوتار بیسواد، یک فوتبالیست لیگ برتر یا یک کشاورز که از زمینش محصول بیشتری برداشت میکند هم باهوش هستند. در واقع هوشها انواع و اقسام دارند؛ باید هر کسی در وجود خودش به دنبال هوش خود بگردد و تحصیلات و شغلش را بر پایه آن قرار دهد. هوارد گاردنر روانشناسی بود که اولین بار این حرف را بر سر نظام آموزشی سنتی دنیا فریاد کشید. ● هوش تصویری هوش تصویری یا فضایی یعنی توانایی تجسم تقریبا هر چیزی حتی تجسم فکرها؛ یعنی اینکه وقتی به شما میگویند دموکراسی، بتوانید برای مفهوم دموکراسی، یک تصویر ذهنی از آدمهای یک جامعه دموکرات در ذهنتان بسازید. اگر خیلی باهوش باشید، میتوانید همین تصویر را تغییر بدهید طوری که مفهوم دیکتاتوری را القا کند. کسانی که هوش بالای تصویری دارند به جزئیات یک تصویر خیلی خوب دقت میکنند و میتوانند تصویرهایی که در ذهنشان میسازند را روی کاغذ بیاورند. ▪ پرورش: تصور کنید که کره چشمتان از بدنتان جدا شده و دارد در اتاقی که در آن نشستهاید سیر میکند. بگذارید این کره بازیگوش همه جا برود و بالا و پایین و پشت و روی همه چیز را ببیند. حالا تصور کنید چیزها از دید کره چشمتان چگونه است. اگر این کار خیلی برایتان راحت است، مطمئن باشید از نظر تصویری با هوش هستید. یک تمرین خلاقانهتر هم اینکه تصور کنید شما همزمان، هم مدیر هنری و هم عکاس همشهری جوان هستید. حالا عکسهایی که میشد برای مطالب همین هفته گرفت و صفحهبندیهای احتمالی را درذهنتان تصور کنید، البته یادتان باشد فقط یک هفته وقت دارید! ▪ کاربرد: معماری، نقاشی، عکاسی، تصویرسازی، صفحهبندی، مرمت بناهای تاریخی و جعل اسناد با فتوشاپ! ● هوش زبانشناختی نوع دیگرهوش یعنی هوش زبانشناختی، درواقع بخشی از همان چیزی است که میان عامه مردم هم به عنوان هوش پذیرفته شده است؛ داشتن اطلاعات عمومیزیاد، توانایی سخنوری و زبان بازی، توانایی خوب نوشتن و خوب خواندن؛روی همرفته، کسی که بتواند از زبان به بهترین نحو استفاده کند. ▪ پرورش: همه چیزهایی که در کارگاههای نویسندگی میگویند، میتواند این هوش را در شما پرورش دهد. توجه به ریشههای شفاهی فرهنگ خودمان (مثلا معنای ضربالمثلها، قصههای پریان و قصههای پدربزرگها و مادربزرگها) و خواندن بازیگوشانه و لذتبخش کتابها -
تاجر پسرش را برای آموختن راز خوشبختی نزد خردمندی فرستاد . پسر جوان 4روز تمام در صحرا راه رفت تا این که سر انجام به قصری زیبا بر فراز کوهی رسید مرد خردمند ی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می کرد. به جای این که با یک مرد مقدس رو بهرو شود ، وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری درآن به چشم می خورد فروشندگان وارد و خارج می شدند مردم در گوشه ای گفتگو می کردند از کستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی میزی انواع و اقسام خوراکی ها ی لذیذ چشیده شده بود خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد2 ساعت صبر کند که نوبتش فرا رسد خردمند با دقت به سخنان مرد جوان (که دلیل ملاقاتش را توضیح داد) گوش کرد ام به او گفت:که حالا وقت ندارد که راز خوشبختی را برایش فاش کند پس به او پیشنهاد کرد کخ گردشی در قصر بکند و بعد از 2 ساعت دیگر به نزد او باز گردد. مد خردمند اضافه کرد "اما از شما خواهشی دارم"!قاشق کوچکی به دست پسر جوان داد و 2قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باش و کاری کنکه روغن آن نریزد مرد جوان شروع کرد بالا و پایین رفتن از پله ها.... در حالی که چشم از قاشق ب نمی داشت 2 ساعت بعد نزد خردمند بازگشت مرد خردمند از او پرسید :"آیا فرش های زیبای اتاق ناهار خوری را دیدی ؟آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده اند دیدی؟.. جوان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیزی ندیده و تنها فکر او این بوده که روغن را حفظ کند .خردمند گفت: جوان پس برگرد و شگفتی های دنیا ی من را بشناس آدم نمی تواند به کسی اعتماد کند. مگر این که خانه ای را که در آن سکونت دارد بشناسد مرد جوان این بار به گردش در کاخ پرداخت در حالی که همچنان قاشق را به دست داشت با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقف ها بود می نگریست او باغ ها را دید و کوهستان های اطراف ظرافت گل ها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد وقتی به نزد خردمند باز گشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد خردمند پرسید:"پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم کجاست؟مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آن را ریخته است آن وقت مرد خردمند به او گفت : راز خوشبختی این است که همه شگفتی های جهان را بنگری بدون این که 2 قطرعه روغن داخل قاشق را فراموش کنی."
یه روز توی یکی از دهکدهای یه شهر دو پیرمرد زندگی می کردندکه قوز های خیلی بزرگی داشتن طبق افسانه ای که در آن زمان وجود داشت یکی از آن پیرمردها رفت توی غاری که روی بلند ترین کوه آن منطقه بود درون غار جن های وجود داشتن و در آن روز هم عروسی آنها بود پیرمرد وقتی دید عروسیه شروع به رقصیدن کرد بعد از مراسم رئیس جن ها آمد و از پیرمرد تشکر کرد و خواست که خواسته ای او را برآورده کند ، پیرمرد مشکل قوز خود را به او گفت، رئیس جن ها قوز پیرمرد را برآورده کرد "ادامه دارد"
پسری در خانواده ای مرفه زندگی می کرداو همیشه عاشق خودروهای اسپرت بود و از پدر خود خواسته بود که برای جشن فارغ التحصیلی اش یک خودرو ی اسپرت برایش بخرد و پدر هم قبول کرد. روز جشن پسر به نزد پدر رفت و پدرش به او گفت: "تو تا الان زحمت زیادی کشیده ای ، پس امروز به تو هدیه ای می دهم."و یک بسته کادو پیچ از کشوی میزش بیرون آورد و به پسرش داد. ادامه دارد
از اندیشمندی پرسیدند: زندگی خود را برچه بنای کردی؟ گفت: بر چهار اصل: 1- دانستم رزق مرا دیگری نمی خورد . پس آرام شدم 2- دانستم که خدا مرا می بیند ، پس حیا کردم
۳-دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد، پس تلاش کردم 4- دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم.
ارتباط برقرار کردن، از آغاز جهان هستی، بعنوان نیاز طبیعی انسان در تعامل با دیگران همواره مورد بحث بوده است، بسیار مباحث و گفتهها در این مورد آمده و بعد از این نیز خواهد آمد، در واقع برآیند تعاریف مختلف گویای آن است که هر کسی از دیدگاه خود به تعریف ارتباط و ویژگیها و شرایط برقراری آن میپردازد برخی از دیگر کارشناسان ارتباطات، در تعاریف خود مانند تعریف فوق، تاکید دارند که گیرنده یا فرستنده حتماً نباید انسان باشد. به عنوان مثال چارلزموریس دامنة جریان ارتباط را تا آنجا توسعه میدهد که میگوید رادیاتور یک اتومبیل با اطراف خود ارتباط برقرار میکند و پیام گرم شدن خودش را پخش میکند. موریس تاکید میکند که در ارتباط انتقال معنی مهم است، حال این انتقال با زبان انجام گیرد یا با وسیلة دیگری. آرانگارن به هنگام توضیح دربارة انتقال و دریافت پیام میگوید: باید توجه کرد که دریافت کننده پیام الزاماً نباید یک انسان باشد بلکه میتواند یک دستگاه الکترونیکی باشد. به همین ترتیب منتشر کننده پیام نیز الزاماً نباید انسان باشد، بلکه میتواند یک دستگاه الکترونیکی باشد. سرانجام به مسئلهای که باید توجه کرد این است که مقصود از پیام همان معنای روزمرة آن بدون هیچ گونه توضیح اضافی دیگری است. عدهای از کارشناسان ارتباط در تعریفهای خود حتی وجود ارتباط را در مورد روابط بین ماشینهای خودکار و یا وراثت نیز ذکر کردهاند. کلودشنن در این باره میگوید: امروزه تمام ارتباط در یک معنای وسیع به کار میرود و شامل تمام روشها و ساز و کارها و طرز کار دستگاههایی است که یکی بر دیگری تاثیر میگذارد.
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت و تباهی ها در همه جا شناور بودند ،آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
زن جوانی در پارک روی نیمکتی و مرد میان سالی روی نیمکت دیگری نشسته بودند و کودکان در حال بازی را تماشا می کردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز پوشیده و ازسرسره بالا می رود پسر من است. مرد در جواب گفت: چه پسر زیبایی و ادامه داد:او هم نوه من است و به پسری که تاب بازی می کرد اشاره کرد. مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد:سامی وقت رفتن است. سامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت:باباجون فقط5 دقیقه باشد؟ مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه داند دقایقی گذشت و پدر بزرگ دوباره نوه اش را صدا زد:سامی دیر می شود برویم:ولی سامی باز خواهش کرد:5دقیقه این بار قول می هم: مرد لبخندی زد و باز قبول کرد. زن رو مرد کرد و گفت:شما خونسردید ولی فکر نمی کنید نوه تان با این کارها لوس می شود؟ مرد جواب داد:سالها پیش یک راننده ازپشت پسر بزرگم را که در حال دوچرخه سواری بود زیر گرفت و کشت.من هیچ گاه برای او وقت کافی نگذاشته بودم و همیشه به خاطر این موضوع غصه می خورم،اما حالا تصمیم گرفته ام این اشتباه را در مورد نوه ام تکرار نکنم.سامی فکر می کند که 5 دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من دوست دارم5 دقیقه بیشتر بازی کردن و شادی او را ببینم،5دقیق ای که دیگر هرگز نمی توانم بودن در کنار پسر از دست از دست رفته ام را تجربه کنم. گاهی انسان قدر داشته هایش را خیلی دیر متوجه می شود5دقیقه ،10دقیه و حتی یک روز در کنار عزیزان و خانواده می تواند به خاطره ای فراموش نشدنی تبدیل شود. گاهی آنقدر خودمان را در گیر مسائل روز مره می کنیم که واقعا وقت ،انرژی فکر و حتی حوصله خانواده و عزیزانمان را نداریم:روزهای و لحظاتی که ممکن است امکان باز گردداند نشان را نداشته باشیم. ضرر نمی کنیم اگر برای یک روز هم که شده دست مادر و پدر یا فرزندانتان را بگیرید و به تفریح ببرید. یک روز در کنار خانواده یک وعده غذا خوردن در طبیعت نوشیدن چایی که روی آتش آماده شده و هزار و یک کار لذت بخش دیگر. "قدر عزیزانمان را بدانیم : همیشه می شود دوست پیدا کرد و با آنها خوش گذراند، اما همیشه نعمت بزرگ یعنی پدر و مادر و خوار و برادر و حتی فرزندان در کنار ما نیستند: ممکن است خدا نکرده روزی سایه عزیزان در زندگی ما نباشد."
پدر بزگ و مادر بزرگ ازتلوزیون بخصوص برنامه های عید خوششان نمی آمد.
آنها می گفتند که تلوزیون باعث دور شدن اعضای خانواده از یکدیگر می شودودرست موقع تعطیلات عید که اعضای خانواده دورهم جمع می شوند تا به یکدیگر دل بدهند و با هم صحبت کنند،جادوی تلوزیون نگاه ها را ازدل ها و چشمان واقعی به دلها و چشمان مصنوعی هنرپیشه ها می دوزد.
اما بچه های خانواده و جوان ترها پدربزرگ و مادربزرگ را تحویل نمی گرفتند و حرفهای آنها را قدیمی و مسخره قلمداد می کردند.
پارسال عید وقتی برای عید دیدنی می خواستیم دسته جمعی به دیدار پدربزرگ و مادربزرگ برویم،چندتا از بچه ها و جوان های فامیل نیامدند تا بتوانند فیلمهای تلوزیون را ببینند.آنهایی هم که آمدند زیاد نماندند و خانه قدیمی پدربزرگ خیلی زود از نوه ها و نتیجه ها خالی شد.
غروب که شد فقط من در آن خانه قدیمی مانده بودم و آن روز من توانستم غم سنگین تنهایی را در چشمان مادربزرگ و پدربزرگ ببینم.
امسال قبل از عید پدربزرگ به سراغ من آمدواز من خواست تا برایش بزرگترین و بهترین و پرجلوه ترین تلوزیون را بخرم.
"ادامه دارد حتما بقیه رو بخونید راستی عیدتون مبارک"
|
About![]()
الهی نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی در اگر باز نگردد نروم باز به جایی پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی Archivesبهمن 1391دی 1391 آذر 1391 شهريور 1391 مرداد 1391 تير 1391 AuthorsسعیدهLinks
ستایش دختری از جنس تنهایی@
LinkDump
حمل و ترخیص خرده بار از چین Categories
عیدو تلویزیون خونه پدر بزرگ |